ورونیکا، دختر جوانی که به دنبال مرگ رفته، زندگی را مییابد. او نزدیک یک هفته بین زندگی و مرگ سرگردان است، ولی آگاهیاش از مرگ باعث میشود شدیدتر زندگی کند و کارهایی را انجام دهد که پیش از آن هرگز نکرده بود.
ورونیکا به آن چه ندارد میاندیشد و زندگی خود را دوباره ارزیابی میکند.به نظر می رسد که ورونیکا هرچه می خواهد دارد. شب ها برای تفریح بیرون می رود، با مردهای جذاب ملاقات می کند، اما شاد نیست. در زندگی اش چیزی کم است. برای همین است که صبح روز ۱۱ نوامبر سال ۱۹۹۷، تصمیم می گیرد بمیرد. با قرص دست به خودکشی می زند و هرچند خودکشی اش موفق نیست، دکتر به او می گوید که تا چند روز دیگر می میرد.
این داستان، ورونیکا را در این روزهای حساس تعقیب می کند، چرا که ورونیکا در کمال تعجب پی می برد که جذب بیمارستانی شده که در آن بستری است. در این شرایط چیزهایی را کشف می کند که پیشتر هرگز به خودش اجازه نداده بود: نفرت، ترس، کنجکاوی، عشق و ... تجربه اش او را به تدریج به درک این حقیقت وادار می کند که هر ثانیه از زندگی اش، گزینشی میان مرگ و زندگی است.
این کتاب پائولو کوئلیو دربارهی کسانی است در قالب های معمول اجتماعی نمی گنجند. درباره جنون است و نیاز به یافتن راهی متفاوت برای زندگی، برای کسانی که اغلب با پیشداوری های دیگران آزار می بینند، فقط به این دلیل که مثل دیگران فکر نمی کنند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 15:24  توسط بابک
|
با داشتن تجربه اقامت در بیمارستان روانی، پائلو کوئیلو قصه ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد را تحریر می کند. ورونیکا دختر جوانی است که با تجربه شور و شوق جوانی به مرز بی حسی رسیده است و از همین رو دست به خود کشی می زند. اما به عوض مردن خویش را در یک بیمارستان روانی ویلت می یابد و مطلع می شود که تنها 7 روز برای ادامه زندگی فرصت دارد. ورونیکا در ویلت فرصت آنرا می یابد که زندگی را از زاویه ای دیگر ببیند. آشنایی او با زدکا که تجربه زندگی غیر مادی اش را با او در میان می گذارد و ماری که یک وکیل است و در جرگه صوفیانه انجمن برادری ویلت حضور دارد افق زیستن در دنیای دیگری در برابر دیدگان ورونیکا گشوده می شود. فرد سومی که ورونیکا با او آشنا می شود ادوارد فرزند سفیر اسلوونی در آرژانتین است . ادوارد مجبور است برای فراموشی گذشته به شوک الکتریکی و یا همانطوریکه دکتر تیمارستان ، دکتر ایگور می خواند: الکتروکانوالسیو، تن دهد . مرگ پیش بینی شده ورونیکا که زیباترین دختر ویلت هم است بیش از همه بر ادوارد تاثیر می گذارد . با نواختن قطعه ای در پیانو توسط ورونیکا که در آخرین شب حیات دنیوی اش است ادوارد را بیش از پیش به سمت ورونیکا می کشاند . متقابلا بعد از آخرین شوک الکتریکی ادوارد که برای رهایی از عشق ورونیکا به آن تن داده است، ورونیکا عاشقانه ترین لحظه اش را در کنار ادوراد مدهوش می گذراند. در انتهای آن شب ورونیکا و ادوارد از ویلت می گریزند و به امید گذراندن آخرین لحظات شیرین به شهر می روند. ورونیکا نمی میرد و معلوم می شود که همه این اتفاقات بر اساس تئوری دکتور ایگور بوده است که می اندیشد آدمها با حرکت در جهت خلاف طبیعت و خلاف خواست حقیقی خویش ماده ای تلخ به نام ویتریول در بدن خود تولید میکنند که آن ها را به سمت نیستی می کشاند. دکتر ایگور آگاهی از مرگ و در مرحله نهایی آگاهی از زندگی را درمان موثر مبارزه با ویتریول می داند و ورونیکا بهترین شاهد اثبات این تئوری دکتر ایگور که شاید همان کوئیلو باشد است.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 21:45  توسط مسعود
|